پس از سال ها مجاهدت، شیخ المعاونین ایران به فرزند شهیدش پیوست+عکس

محمد عرب مبارز انقلابی که از آغاز نهضت امام خمینی(ره)در کنار ایشان بود و در طی مبارزات سیاسی خود بارها توسط رژیم شاه دستگیر و زندانی شد اما با این حال هیچ گاه از مبارزه دست نکشید، راهی که فرزندان شهید و جانبازش هم آن را ادامه دادند شب گذشته به دیار باقی شتافت.

به گزارش پایگاه خبری تحلیلی قم فردا، پیروزی انقلاب اسلامی ایران مرهون زحمات و از خود گذشتی های مردان و زنانی است که غیرتمندانه پای آرمان های خود ایستادندو علیرغم توطئه های سنگینی که از سوی دشمنان صورت می گرفت قدمی به عقب بازنگشته و با وحدت و رهبری فردی عالم و بزرگ توانستند کشتی انقلاب را در آن دریای متلاطم آرام نگه دارند.

یکی از این مردان مبارز  محمد عرب بود که همزمان با شب شهادت امام سجاد(ع)دار فانی را وداع گفت و به فرزند شهیدش پیوست وی سوابقی چون سفیر ایران در عمان، معاون اداری مالی وزارت امور خارجه (علی اکبر ولایتی)،عضویت در شورای اسلامی شهر قم و شهرداری قم را در کارنامه خود دارد و البته در آن دوران برای پاسداشت زحمات این مبارز انقلابی مقام معظم رهبری در سخنانی جالب لقب شیخ المعاونین را به او اعطا کرده اند.

محمد عرب که سالیان متمادی با رژیم شاه مبارزه کرده و پس از پیروزی انقلاب در وزارت خارجه مصدر خدمات زیادی بوده است، گفته‌ها و شنیده‌هایی از چگونگی جریان امور در وزارت‌خانه و کنسولگری‌های ایران در خارج کشور و نیز سایر وقایع مرتبط با زندگی ایشان دارد که می‌تواند گوشه‌ای از تاریخ انقلاب اسلامی را روشن کند.

دانشجوی شهید «حسن عرب» فرزند حاج محمد عرب است که در سال 1367 در منطقه شلمچه به شهادت رسید.«حسین عرب» دیگر فرزند این خانواده نیز از جانبازان دوران دفاع مقدس است.

گفتگوی قم فردا در سال 93 با محمد عرب و همسرش  سیده شمسی جیلاردی  در ادامه بخوانید.
 

قم فردا: خودتان را معرفی کنید؟

محمد عرب متولد سال 1324 در رستم آباد منطقه شمیران تهران هستم.

قم فردا:  دوران نوجوانی و جوانی شما چگونه گذشت؟

دوره تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در شمیرانات گذراندم و در سن 15 سالگی وارد هنرستان صنایع نظامی شدم، بعد از دوره 3ساله هنرستان وارد بازار کار و تا سال 1353 در تهران بودم.

   قم فردا: در چه سالی به قم آمدید و علت اینکه این شهر را انتخاب کردید چه بود؟

بعد از آزادی از زندان  به دلیل فعالیت های مبارزاتی علیه رژیم و فشارهای ساواک در تهران دیگر نمی توانستم بمانم به همین سبب به قم آمدم،حتی وقتی قرار شد تهران را ترک کنم بین مشهد و قم مردد بودم اما استخاره که کردم قم آمد! در مرداد سال 1353 به قم آمدم، بعد از یک ماه خانواده نیز به قم مهاجرت کردند و نزدیک به 40 سال است که ساکن قم هستیم.

مرحوم حاج محمد عرب بر سر پیکر پاک فرزندش شهید حسن عرب

قم فردا: چگونه وارد مبارزات علیه رژیم پهلوی شدید؟

پدرم روستایی بود البته روستا های شمیرانات با روستاهای دیگر متفاوت و وضع بهتری دارد، با این حال پدرم بسیار مذهبی  و پر تحرک بود و به مسائل سیاسی اشراف داشت  به همین سبب من از 10 سالگی به صورت کامل متوجه مسائل اطرافم شدم.

پدر از طرفداران پرو پا قرص آیت الله کاشانی بود ب همین دلیل نیز من از 15 سالگی کاملا با تفکرات و روشنگری های آیت الله کاشانی آشنا شدم، در آن زمان فعالیت های مبارزاتی علیه رژیم زیاد بود مخصوصا گروه فدائیان اسلام که به رهبری شهید نواب صفوی قیام کرده بودند و جلسات پر شوری نیز برگزار می کردند.

قم فردا:  وضع مالی خانواده شما چگونه بود؟

تقریبا متوسط به بالا بودیم و مشکلی از لحاظ مادی در زندگی احساس نمی کردیم.

قم فردا: چگونه و با چه هدفی به یک مبارز انقلابی علیه رژیم پهلوی شدید؟

تفکرات و اعتقادات ما  با تفکرات رژیم پهلوی همخوانی نداشت،زمانی که به این فکر می افتادیم که شاه با دوستان آمریکایی و انگلیسی خود ثروت این ملت و بیت المال مردم را به غارت می برد دیوانه امان می کرد و به همین دلیل تمام تلاش خودمان را کردیم تا وضعیت اینگونه پیش نرود.

قم فردا: در مبارزات خود مشکلی هم داشتید؟

 در آن زمان حزب توده و حزب کمونیست با رژیم پهلوی مبارزه می کردند از این جهت کار ما دو برابر بود به دلیل اینکه در کنار مبارزه با رژیم پهلوی باید با  توده ای ها و کمونیست ها هم مبارزه می کردیم و همین موضوع مبارزات ما علیه رژیم را سخت تر می کرد،مبارزه ما به دلیل اعتقادات مذهبی کاملا دنگ و بوی اسلام و دین را داشت.

قم فردا: از سابقه دستگیر های خود بگویید؟

بعد از کوتای 28 مرداد 32 تا سال 51 بیش از 10 بار دستگیر شدم، اما دستگیری ها کوتاه مدت بودند ما آن زمان یک تشکیلات مبارزاتی داشتیم از جمله افراد این تشکیلات دکتر ولایتی و آقای دکتر نوریان رئیس هواشناسی سابق و قائم مقام کنونی وزیر راه بودند، همه مبارزین مذهبی انقلابی در منزل ما جلسه تشکیل می دادند تا مبارزات ادامه داشته باشد،آخرین بار نیز اواخر سال 51 تا سال 53  به زندان افتادم.

قم فردا: چگونه با تفکرات امام خمینی آشنا شدید؟

در آن زمان با توجه به شرایط مقلد ما آیت الله بروجردی بودند بعد از اینکه ایشان در سال 40 وفات کردند به دلیل ارتباط با مرجعیت قم از امام خمینی (ره) تقلید کردیم و از این طریق به اندیشه های والای امام راحل آشنا شدیم ، تا جایی که تعداد زیادی از  اعلامیه های امام را روی در و دیوار حسینه  و تکیه نصب می کردیم و مردم به ما خمینه ها می گفتند.

قم فردا: خاطره ای از روزی که دستگیر شدید،یگویید؟

مدتی رئیس هیئت جوانان منطقه  رستم آباد بودم، در محله گنبد سابق و شهید کلاه دوز تکیه ای که مخصوص ارتشی های بازنشسته بود اینها به  تکیه ها و حسینه ها می رفتند، بزرگان منطقه ما که یکی از آنها عموی خودم حاج عبدالله خان عرب بود  نمی خواستند این ها به تکیه ما بیایند و گفتند نمی شود، ما هم شرط گذاشتیم اگر آمدند در تکیه ما برای شاه ، فرح و ولیعهد دعا کنند آخر مجلس این افراد خواستند برای شاه ، فرح و ولیعهد دعا کنند، اما ما چنان از ظلم این خاندان به تنگ آمده بودیم که نمی خواستیم درتکیه ما برایشان دعا کنند تصمیم گرفتیم برق را قطع کنیم و قطع برق به عهده من افتاد و بعد از قطع کردن برق فرار کردم و کل تکیه به هم خورد.

 

فردای آن روز من به اداره رفتم دوستان خبر آوردند علی ولایتی را سازمان امنیت  دستگیر کرده است و حسابی او را کتک زده اند.اما استواری که شب قبل در تکیه ما بود گفت این از طایفه عرب ها نیست کار این نمی تواند باشد.

 بعداز آن پسر عموی مرا  که او هم از مبارزان انقلابی بود را دستگیر کردند و باز هم گفتند کار این نیست  روز بعد من را دستگیر کردند و چند روز نگه داشتند و حسابی کتکم زدند و ناسزا گفتند اما من زیر بار نرفتم که چنین کاری کرده ام،زندان های ساواک پر از شکنجه بود و سخت ترین شکنجه بی خوابی بود، گاهی 50 ساعت بی خوابی می کشیدیم بی خوابی از شلاق بدتر بود.

قم فردا: وقتی وارد قم شدید از فعالیت های سیاسی شما کاسته شد؟

اتفاقا وقتی به شهر قم رسیدیم فعالیت ما بیشتر شد، دکتر ولایتی می گوید آقای عرب قمی نبود  اما چنان فعالیت کرد که فرمانده سپاه قم و شهردار قم شد،من وقتی به قم آمدم برای اینکه از مبارزه عقب نمانم سه نامه از سه شخصیت با سه مبارز دیگر به قم آوردم مضمون این نامه ها معرفی من بود البته فقط یکی از نامه ها که  نامه آقای طباطبایی به آقای اسلامی به درد من خورد.

 این مسئله را تا به حال جایی نگفته ام  در آن زمان دادستان نظامی تقاضای اعدام من را کرده بود من روزی که در زندان بودم از صدایی که از رادیم می آمد متوجه شدم شب شهادت یا شب تولد امام هادی است نذر کردم اگر حکم اعدام تایید نشود زندگی نامه امام هادی(ع) را بخوانم.

روزهای اول بدون خانواده  به قم آمدم صبح ها در حرم حضرت معصومه (س)  و شب ها در هتل می خوابیدم، درآن زمان تصمیم گرفتم نذزم را ادا کنم یکی از این شب ها به چهار راه شهدای علی رفتم به کتابخانه  دار التبلیغ زمان قدیم که هنوز هم هست رسیدم، از فروشنده خواستم کتابی در خصوص زندگی نامه امام هادی(ع) به من بدهد چند نفر در کتابخانه بودند، که توجهشان به سمت من جلب شد  به من گفتند ما تصور کردیم شما ساواکی هستید و آمدید ما را دستگیر کنید وقتی متوجه شدند من از خودشان هستم با من همراه شدند، از میان آنها اقای متقی کمک زیادی کرد تا خانواده ام را هم به قم بیاورم،آن زمان به عنوان رئیس در  کارخانه کارتن سازی قم کار می کردم.

متقی آن شب به من اعتماد کرد من هم به ایشان اعتماد کردم، با او همراه شدم و از همین طریق  به سرعت با مبارزان قمی آشنا شدم، آقای غلام علی خوشرو نماینده ایران در سازمان از جمله مبارزانی بودند که من  در قم مجال آشنایی با آنها را پیدا کردم  و به سرعت منزل ما تبدیل به کانون مبارزات انقلابی شد.

قم فردا: فرزندان شما از جمله شهید حسن و آقا حسین چگونه وارد مبارزات شدند؟

آنها خودشان فعالیت های ما را می دیدند و ذوق و شوق پیدا می کردند، آقای خوشرو سفیر ایران در سوئیس می گوید: حسن در دامان مادری مجاهد پرورش یافته، از وقتی حرف زدن را یاد گرفته اند حرف های سیاسی شنیده اند. حسن و حسین مکبر بودن حتی وقتی یکی از روزها  از محل کار به باز می گشتم حسن را دیدم که به طرف مامورین سنگ پرتاب می کند،گفتم پسرم بیا به خانه برویم، اما او با عصبانیت گفت شما  با ما کاری نداشته باشید بروید من می آیم.

قم فردا: شما آن زمان معاون اداری مالی وزارت امور خارجه بودید چرا فرزندان خود را راهی جبهه کردید؟

اتفاقا آن زمان منافقین می گفتند مسئولین فرزندان خود را به جبهه نمی فرستند و از مردم می خواهند این کار را انجام دهند،آن زمان با بنده و حاجیه خانم صحبت کردند وما اعلام کردیم که فرزند ما هم مانند همه فرزندان ملت در جبهه های حق علیه باطل در حال نبرد هستند.

بعد از شهادت حسن می خولستند پیکرش را در بهشت زهرا به خاک بسپارند اما  همسر من می خواست او در قم به خاک سپرده شود و برای همیشه ما در قم بمانیم.

زنی که یک تنه مقابل سرهنگ ارتش شاه ایستاد

همچنین خبرنگار ما در ادامه گفتگویی را با سیده شمسی جیلاردی همسر آقای عرب انجام داده است.  وی  در کوران توطئه های رژیم شاهنشاهی و مبارزات انقلاب دوشادوش  همسر  خود ایستاد و فرزندانی از جنس انقلاب را تربیت کرد که فرزند ارشد آنها حسن عرب جان خود را سخاوتمندانه فدای انقلاب و میهن خود کرد.

قم فردا: خودتان را معرفی کنید؟

سیده شمسی جیلاردی هستم در  16 سالگی  آقای عرب به خواستگاری من آمد، بر خلاف رسم آن زمان تقاضا کردیم 10 دقیقه با هم صحبت داشته باشیم که ایشان به من گفتند من آدم سیاسی هستم می توانید با این شرایط کنار بیایید؟ من هم تا آن زمان نمی دانستم سیاسی بودن یعنی چه به همین خاطر به پدر و مادرم چیزی نگفتم و قبول کردم با آقای عرب ازدواج کنم.

قم فردا:  چگونه وارد مبارزات سیاسی شدید؟

یک ماه بعد از ازدواجمان ،یکی از دوستان آقای عرب یک نامه از ایشان به این مضمون که" من دستگیر شدم اگر دیر کردم نگران نشوید" برای من آوردند ،اینگونه بود که برای انجام کارهای آقای عرب به شهربانی و سازمان امنیت می رفتم و مسائل را از نزدیک می دیدم، البته در این مدت رفت و آمد  جلسات زیادی در منزل ما تشکیل شد.

17 ساله بودم که خداوند حسن فرزند شهیدم را به ما اعطا کرد و در 19 سالگی نیز  حسین فرزند جانبازم به دنیا آمد بعد از آن خدا فاطمه را به ما هدیه کرد،اما ما  با وجود داشتن فرزندان کوچک فعالیت های انقلابی خودمان را ادامه دادیم و همیشه به دیگران توصیه می کردم که بچه دار شوید زیرا که این ها سربازان ما هستند و به لطف خداوند ما خودمان صاحب 8فرزند شدیم.

قم فردا: چه میزان به پیروزی انقلاب امیدوار بودید؟

 ما با توکل به خداوند فعالیت می کردیم و اصلا فکر چنین پیروزی بزرگی را همراه با سقوط شاه در سر نداشتیم، در آن ایام از خوشحالی پیروزی انقلاب شوکه بودیم، باورمان نمی شد شاه با این قدرتی که داشت اینگونه پا به فرار بگذارد.

قم فردا: خاطره ای از فعالیت های انقلابی خود برای ما بازگو می کنید؟

 زمانی که در قم بودیم امام خمینی دستور داد سرباز ها از پادگان ها فرار کنند یکی از اقوام ما از اصفهان تماس گرفت که یکی از آشنایان قرار است از سربازی فرار کند آیا جایی در قم دارید که او را نگهداری کنید؟ گفتیم بله جا هست، این سرباز شهید خسرو حصیری بود که در منزل ما پناه گرفته بود.

یکی از فعالیت های من این بود که با سرباز ها صحبت می کردم که تا از پادگان ها فرار کنند، گالش هایم را پا می کرد و روبنده می زدم و بچه ها را در خانه می گذاشتم و می رفتم بیرون از منزل، در یکی از این روزها وقتی آقای عرب می خواست به محل کار برود  من و شهید حصیری را نزدیک شهرداری سابق پیاده کرد، من به شهید حصیری گفتم از من فاصله بگیر تا فعالیت من برای شما دردسر ساز نشود.

سه تن از علما از جمله امام خمینی(ره) به سربازها و ارتشی ها گفته بودند به سمت مردم شلیک نکنید من به طرف خیابان چهار مردان حرکت کردم دیدم روبری  خیابان چهر مردان یک توپ مستقر کرده اند، پیش خودم گفتم چه کار باید انجام دهم؟ قرار بود با سربازها حرف بزنم تصمیم گرفتم به سمت حرم حضرت معصومه (س) حرکت کنم در مسیر راه دیدم دو خودرو پر از سرباز ایستاده است به طرف آنها رفتم و شروع کردم که شما برادرهای ما هستنید شما مانند پسرهای ما هستید، به صحبتهای امام و علما که فرمودند: به مردم شلیک نکنید و از پادگان ها فرار کنید گوش فرا دهید، ما نیز محلی را برای شما در نظر می گیریم تا در آنجا پناه بگیرید.

سربازها می گفتند چشم به مردم شلیک نمی کنیم اما من دوباره ادامه می دادم از پادگان ها فرار کنید ما جا داریم پول هم داریم اینجا نمانید ناگهان دیدم آنها در حال خندیدن هستند به عقب نگاه کردم دیدم یک سرهنگ ارتشی کنارم ایستاده گفت: سرباز های ما را اغفال می کنی؟ حسابی ترسیده بودم گفتم نه من فقط به آنها توصیه کردم به  مردم شلیک نکنید به سمت حرم حرکت کردم  ورودی حرم دو سرباز گذاشته بودند و اجازه نمی دادند جوانان به حرم حضرت معصومه بروند نزدیک حرم به من ایست دادند و چند تن دور من را گرفتند دوباره سرهنگ ارتشی  گفت  تو سربازها را اغفال می کنی پدرت را در می آورم گفتم من سرباز اغفال نکردم توصیه علما را گفتم که  مردم را نکشید به خود شما هم می گویم مردم را نکشید.

گفت همسر و فرزندانت کجا هستند؟ گفتم همین دور بر هستند دوباره پرسید این جا چه می کنی؟ گفتم آمدم زیارت، گفت من می توان الان تو را دستگیر کنم اما این کار را نمی کنم تو هم از این به بعد از این کارها انجام نده  و من را تهدید کرد. در حال رفتن به سمت حرم بودم به سرهنگ ارتشی گفتم هرچه می خواهد بشود برای من مهم نیست باز هم از این کارها می کنم و سریع به سمت حرم فرار کردم و بارها بعد از آن به کارم ادامه دادم.

البته،قبلا از شهید شاه آبادی اجازه گرفته بودم که آیا من به عنوان یک زن می توانم وارد این فعالیت ها شوم و از جوانان بخواهم از پادگان ها فرار کنند ایشان هم اجازه داده بودند.

قم فردا: از فرزند شهیدتان حسن عرب برایمان بگوید؟

حسن فرزند اول ما و دانشجوی روابط بین الملل بود، از 18 سالگی به جبهه رفت و مدام در این مسیر در رفت و آمد بود تا که سرانجام در شهریور  سال 67 به شهادت رسید.

آقای عرب: یکی از اساتید معارف به نام آقای نجفی قمشه ای روز چهلم شهادت حسن در دانشگاه بالای منبر رفت او درباره حسن گفت:در پله های دانشگاه  به سمت بالا در حرکت بودم، حسن با شتاب به طرف پایین می آمد گفتم کجا؟ گفت به جبهه می روم! گفتم صبر کن عید شود همگی با هم می رویم! گفت: نمی خواهم استاد توهین کنم اما مگر نشنیده اید امام خمینی فرمودند امروز جبهه ها دانشگاه است.

قم فردا: آیا حسن و حسین با هم در جبهه بودند؟

بله این دو در مسیر جبهه در رفت و آمد بودند، حتی یکبار به حسین گفتم، یک وقت فکر نکنی که شما دو تا با هم در جبهه باشید من ناراحت می شوم! حسین گفت: اگر من از طریق قم بخواهم اعزام شوم چون من را می شناسند و می دانند حسن در جبهه است قبول نمی کنند من بروم،پس مجبورم تا از تهران اعزام شوم! سپس حسین رفت و از تهران اعزام شد. حسین در یکی از اعزام هایش مجروح شد و در بیمارستان بستری شد اما باز هم به جبهه رفت و عاقبت موجی او را گرفت و جانباز اعصاب و روان شد اما با این وجود باز  هم از جبهه دل نمی کند.

آقای عرب: حسین حتی حاضر نیست در بنیاد برای خودش پرونده تشکیل دهد.

سخن پایانی:

آقای عرب: توصیه میکنم جوانان  قدر این انقلاب را بدانندزیرا در این انقلاب چه برای پیروزی و چه برای حفظ آن خون های زیادی ریخته شده است و به این راحتی به دست نیامده  است مطمئنا ما می توانیم با پیروی از ولایت فقیه و مقام معظم رهبری  حرمت خون شهدا و دستاوردهای انقلاب را  حفظ کنیم.

خانم جیلاردی: جوانان قدر انقلاب را بدانند، آن زمان ما به خیابان تهران "خیابان امام" می گفتیم نمی دانید چه لذتی داشت وقتی جلوی مامورین برای سوار شدن به تاکسی دست بلند می کردیم و می گفتیم خیابان امام.

ما در زمان جنگ به دستورات امام خمینی  از جمله اینکه فرمودند "به خانواده شهدا سر بزنید" مدام عمل می کردیم و این کار را انجام می دادیم خوشبختانه توانستیم به دیدار  بیش از هزار خانواده شهید برویم،ملت ایران بدانند که خانواده ها شهدا نباید فراموش شوند.

مرضیه مهدیلو

انتهای پیام/170



http://www.qomefarda.ir/19989
اخبار مرتبط

نظرات شما