در گفتگوی مردم با قم فردا مطرح شد؛

از آزادی گنجشک به خاطر امام خمینی تا دختر ناشناسی که خبر فوت امام را داد

با توجه به محبوبیت امام خمینی(ره) در میان مردم نه‌تنها ایران بلکه میان همه آزادی خواهان جهان روز رحلت ایشان یکی از سخت‌ترین روزهایی بود که در خاطر همه باقی‌مانده است .

به گزارش پایگاه خبری تحلیلی قم فردا، با توجه به محبوبیت امام خمینی(ره) در میان مردم نه‌تنها ایران بلکه میان همه آزادی خواهان جهان روز رحلت ایشان یکی از سخت‌ترین روزهایی بود که در خاطر همه باقی‌مانده است قم فردا با برخی از شهروندان قم در خصوص خاطرات روز رحلت امام خمین(ره)به گفتگو نشست.

فریبا میرزایی شهروند قمی در این زمینه در گفتگو با خبرنگار قم فردا اظهار کرد:  روزهای رحلت امام  من هنوز به مدرسه نمی‌رفتم و خیلی و حدود 6 سال  سن داشتم ما  تلویزیون نداشتیم آن زمان  مزاحم تلفنی خیلی باب بود صبح روز رحلت امام تلفن منزل ما زنگ خورد یک دختر پشت خط بود و مدام می‌گفت امام فوت کرد امام فوت کرد رادیو را روشن کنید.

وی افزود: من تصور کردم مزاحم تلفنی است تلفن را قطع کردم  در عالم کودکی  نمی دانستم امام دقیقاً کیست در این حد می‌دانستم  فقط آدم بزرگ و مهمی هستند به مادرم گفتم مادر دختری به تلفن خانه ما زنگ زده و می گفت امام فوت کرده مادرم حرف من را جدی نمی گرفت  تا اینکه رادیو رو روشن کردیم و از رادیو شنیدیم که امام فوت شده و آن دختر راست می‌گفت، مادرم  خیلی ناراحت شد و باورش نمی شد شوکه شده بود من  از ناراحتی مادرم ناراحت شدم انگار یکی ازعزیزانم را از دست دادم آخرش هم  نفهمیدیم آن دختری که پشت تلفن چه کسی بود.


امام خمینی بابای همه بچه ها است

پیر محمدی دیگر شهروند قمی نیز گفت: من متولد سال 64 هستم آن روز را به خوبی به خاطر دارم یادم می آید که آن روزها همه ناراحت بودند گریه می کردند و غصه می‌خوردند باورش برای ما سخت بود که پدرمان را  از دست داده باشیم، پدرومادر به ما گفته بودند که امام خمینی بابای همه  بچه ها است ، آن سال ما و همه همسایه ها ه سر سفره هفت سین خرما گذاشتیم.

این شهروند قمی تصریح کرد: چند سال بعد که به مدرسه رفتم در ذهنم باقی مانده بود که امام خمینی پدر من است در مدرسه عکس امام را به  بچه ها نشان می‌دادم و می گفتم بچه ها این عکس بابای منه؛ و ناراحت می‌شدم ، وقتی معلم متوجه شد گفت دخترم مگر بابای تو شهید شده است در جواب به معلم گفتم  نه خانم من بابا دارم ولی امام را هم مثل پدرم دوست دارم.


ستایش عبدالرزاق نیز در گفتگو با خبرنگار ما بیان کرد:  من زمان  رحلت امام به دنیا نیامده بودم اما پدرم خاطرات آن زمان را برایم نقل کرده است، پدرم در آن زمان در کهریزک بود و شاهد عینی تدفین امام بوده پدرم می گوید آن روز را هیچ وقت فراموش نمی کنم امام در آن دوران مخالفانی هم داشت اما  روز فوتش همه برایش گریه می کردند حتی  مسیحی ها و کسانی هم که مسلمان نبودند برای ایشان اشک می ریختند، در بیابانی که حتی آب هم نبود مردم جمع شده بودند هلی‌کوپتر حامل پیکر امام بارها وبارها به زمین نشست اما به علت ازدحام مردمی که از شوق برای آخرین دیدار امام آمده  بودند نمی توانست فرود بیاید و این عشق مردم را به ایشان نشان می داد تا اینکه با ایجاد حصاری توانستند پیکر را پایین آورده و دفن نمایند.


مهدی محمدی نیز در گفتگو با خبرنگار قم فردا گفت: بنده خاطرم است که از ساعت شش صبح رادیوها و  مساجد قرآن پخش می کردند ، ساعت هفت صبح خبر فوت توسط آقای حیاتی از رادیو اعلام شد بنده در حال تهیه نان بودم که دیدم همسایه ما براثر شدت ناراحتی سر خود را به دیوار زد و خون آمد و من با دیدن این صحنه وحشت زده به خانه آمدم و دیدم تمام اعضای خانواده خودم نیز ناراحت و اندوهگین هستند.
شیون های سوزناک پیرزن همسایه

جواد شیرین آبادی فراهانی  نیز گفت: روزی که امام(ره)فوت کردند من در حال آماده شدن برای رفتن به مدرسه بودم یک رادیو قدیمی داشتیم که به خاطر دنبال کردن اخبار و مطلع شدن از وضعیت امام (ره) داخل حیاط  در روستا گذاشته بودیم تا خبرها بهتر بشنویم زیرا خانواده ما حیاط کار انجام می کردند.

وی ادامه داد:  فکرمی کنم ساعت 8 بود که خبری را که نمی بایست بشنویم،شنیدیم إِنَّا للّه وإِنّا إِلَیهِ رَاجِعُونَ روح بلند امام امت به ملکوت اعلی پیوست خبری که مثل بمب درهمه جا پیچید خبر نداشتم مدارس تعطیل است به سمت مدرسه حرکت کردم درمسیررفتن به طرف مدرسه یک پیرزن در حال جارو کردن جلوی درب حیاطشان بود وقتی که دید که من گریه  می کنم پرسید پسرم چی شده چرا گریه می‌کنی؛گفتم امام امام فوت کردند، ناگهان پیرزن جارو را روی زمین انداخت و گوشه ای نشست و شروع به گریه های سوزناک کرد.

آزادی گنجشک به خاطر امام خمینی(ره)

لیلی اوتادی نیز بیان کرد:  بنده متولد سال57 هستم سال 68 کلاس چهارم ابتدایی بودم و در روستای شاد قلی خان زندگی می کردیم امتحانات آخر سال بود در راه مدرسه بودم یک  جوجه گنجشک گرفته بودم  جوجه گنجشک را با نخ به انگشتم بسته بودم تا فرار نکند یکی از همکلاسی هایم خبر داد که مدرسه تعطیل است و باید برگردیم  سپس بهمن رو کرد و گفت بیچاره ! امام فوت کرده آن‌وقت تو یک گنجشک رو اسیر کردی.

اوتادی عنوان کرد: من تحت تأثیر حرف‌های  دوستم  قرار گرفتم و وقتی به خانه رسیدم دیدم همه خانواده عزاداری می کنند و ناراحت هستند به رفتم پشت بام خانه رفتم و جوجه گنجشک را به خاطر امام آزاد کردم.

عبادی نژاد شهروند قم نیز در گفتگو با خبرنگار ما اظهار کرد:  سالی که امام خمینی(ره) دعوت حضرت حق را لبیک گفت من 11سالم بود هنوز به قم مهاجرت نکرده بودیم و در صحرا با برادر بزرگ‌ترم مشغول چوپانی بودیم خبر رسید امام خمینی(ره) رحلت کرده ما ساکن روستای پیرعزیزازتوابع چاراویماق آذربایجان شرقی بودیم روستای ما بااینکه کوچک بود و جمعیت کمی داشت به داد دارم اهالی روستا گاوی را ذبح کرده و مجلس عزاداری برگزار کردند.


انتهای پیام/170
http://www.qomefarda.ir/20160
اخبار مرتبط

نظرات شما